عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
442
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
آن گه در آخر آيت گفت : لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ - اين همه هست اما زيركان درمىبايند تا بدانند ، بينايان مىدربايند تا به بينند . از هر جانب بساحت حق راهست روندهء مىبايد ! همه عالم خوان بر خوان و بادرباست خورندهء مىبايد ، جمال حضرت لم يزل در كشف است نگرندهء مىبايد ! مرد بايد كه بوى داند برد * و رنه عالم پر از نسيم صباست لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ - عقل عقال دل است ، يعنى كه دل را از غير محبوب در بند آرد ، و از هوسهاى ناسزا باز دارد ، و عقل بمذهب اهل سنت نور است ، و جاى وى دلست نه دماغ ، و شرط خطاب است نه موجب خطاب ، و در معرفت عين آلت است نه اصل . و مايه و فايدهء عقل آنست كه دل بوى زنده گردد لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيًّا اى عاقلا - پس هر كه را عقل نيست در شمار زندگان نيست ، نه بينى كه با ديوانه خطاب نيست چنانك با مرده نيست ، از آنست كه وى را عقل نيست . عقل سه حرفست عين است يعنى - عرف الحق من الباطل - قاف است يعنى - قبل الحق - لام است يعنى - لزم الخير ، اين عقل بنده موهبت الهى است ، و عطاء ربانى ، و طاعت بنده مكتب است ، طاعت بى موهبت راست نيست ، و آن موهبت بى توفيق به كار نيست ، چنانك در خبرست كه ربّ العزة عقل را بيافريد گفت او را كه - برخيز ، برخاست ، گفت - بنشين . بنشست ، گفت - بيا . بيامد ، گفت - برو - برفت ، گفت - به بين بديد ، آن گه گفت بعزت و جلال من كه از تو شريفتر و گرامىتر نيافريدم ، بك اعبد و بك اطاع پس عقل را ازين نواخت عجبى پديد آمد در خود ، رب العالمين آن از وى در نگذاشت گفت - اى عقل باز نگر ، تا چه بينى - باز نگرست صورتى را ديد از خود نيكوتر و بجمالتر گفت تو كيستى ؟ گفت من آنم كه تو بى من به كار نيايى من - توفيق - ام - : اى عقل اگر چند شريفى دون شو * وى دل ز دلى بگرد و خون شو خون شو در پردهء آن نگار روز افزون شو * بى چشم در آ و بى زبان بيرون شو ! ! النوبة الاولى - قوله تعالى : وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ - از مردمان كس است